تبليغاتX


www.rahenarafteh.com

جاده کم گذر
سایبان آرامش ما، ماییم.
 فرشته بیکار
 روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
   مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
   مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
   مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
|+| نوشته نوشین در Fri 13 Jun 2008  |
 چه قدر خدا داری؟

 مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندشان توجیهی بیاورد. مرد گفت: من همیشه سعی کرده ام در زندگی به خداوند معتقد باشم, همسرم هم همینطور, اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسائل اخلاقی بی اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده اند. چرا ما دچار این مشکل شده ایم؟
شیوانا از آنها پرسید: ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید! مرد با تعجب جواب داد: این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل آن اتاق های بزرگ با پنجره های بزرگ, اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم, آن سوی حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است! شیوانا پرسید: درون این خانه بزرگی که گفتی چه قدر خدا دارید؟
زن با تعجب پرسید: منظورتان چیست؟ مگر می توان درون خانه خدا داشت؟
شیوانا گفت: بله! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان, سهم خدا را هم در نظر بگیریم. برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشتید؟ آیا تا به حال در آن منزل برای فقرا مراسمی برگزار کرده اید؟ آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای درماندگان و تهی دستان استفاده ای شده است؟ آیا بر پرده ای که آویخته شده نقشی خدایی وجود دارد؟ بروید و ببینید چه قدر در زندگیتان خدا را پخش کرده اید و رد پای خدا را در کجای منزلتان میتوانید پیدا کنید؟ اگر هر چهار فرزند شما به بیراهه کشیده شده اند, این نشان آن است که در آن منزل, حضور خدا را کم دارید. اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگیتان پخش کنید آن هنگام خواهید دید که نه تنها فرزندانتان بلکه بسیاری از پیران و جوانان اطراف شما هم به راه درست کشیده خواهند شد.

|+| نوشته نوشین در Mon 3 Mar 2008  |
 

تو  زندگی لحظاتی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده؛

اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعاً بغلشون کنی

وقتی که در شادی بسته می شه، یه در دیگه باز می شه

ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون دری رو که واسمون باز شده رو نمی بینیم

دنبال ظواهر نرو، اونا می تونن گولت بزنن
دنبال ثروت نرو، چون به راحتی از کفت می ره

 دنبال کسی برو که خنده رو روی لبت می شونه

چون فقط یه لبخند می تونه کاری کنه که یه شب تاریک روشن به نظر برسه

اونی رو پیدا کنه که باعث می شه قلبت لبخند بزنه
بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه
اونقدر تجربه که قویت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر امید که شادت کنه
شادترین مردم لزوماً بهترین چیزا رو ندارن
اونا فقط از چیزایی که سر راهشون می آد بهترین استفاده رو می کنن

روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا می شه
تو نمی تونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه این که اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره

وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی

و هر کسی که اطرافت بود می خندید

یه جوری زندگی کن که آخرش تو کسی باشی که می خندی و هر کسی که تو رو می شناخته گریه کنه

لطفاً این پیام رو واسه همه کسایی بفرست که واست یه معنایی دارن
واسه اونایی که یه جورایی تو زندگیت پا گذاشتن

واسه اونایی که تو رو می خندونن وقتی بهش نیاز داری
واسه اونایی که باعث می شن بخش روشنتر قضایا رو ببینی وقتی که واقعاً دلتنگی

سالها رو نشمر، خاطره ها رو بشمار...

|+| نوشته نوشین در Fri 9 Nov 2007  |
 

آن كه مى خواهد روزى پريدن آموزد، نخست مي بايد ايستادن، راه

رفتن، دويدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمى كنند.

 نيچه

بیوگرافی فردریش نيچه :
 

نیچه در سال ۱۸۸۲

فردریش ویلهلم نیچه (F.W.Nietzsche) (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ میلادی - درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰ میلادی). فیلسوف مشهور آلمانی که از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفه‌ٔ امروزی بر مبنای سئوالات بنیادینی دربارهٔ بنیان ارزشها و اخلاق، بوده‌است.                    

ابتدا در دانشگاه فیلولوژی خواند و درجه دکتری دریافت کرد. اما اندیشه های فلسفی وی پیرامون فرهنگ، دین و اخلاق بود.                                                     

افکار، نوع زندگی و ژرفای اندیشه های وی چنان بکر و تازه بود که حتی تا مدتی بعد از مرگش برای فلاسفه و اندیشمندان اروپایی ناشناخته مانده بود.                      

از مشهورترین آثار وی می توان چنین گفت زردشت و فراسوی نیک و بد اشاره کرد. در کتاب چنین گفت زردشت مفهوم ابر انسان را مطرح کرد.                                                                        

نوشته های وی نوع سبک تازه در زبان آلمانی محسوب می شد.نوشته هایی در نهایت ژرفی و ایجاز، آمیخته با افکاری انقلابی که نیچه خود روش نوشتاری خویش را گزین گویی ها می نامید. بیشتر عمر خود را با انواع بیماریها درگیر بود به همین خاطر پس از مدتی از سمت استادی دانشگاه بازل بازنشسته شد و در اروپا به سیر و سفر پرداخت.                                    

وی سرانجام بعد از ده سال کش مکش با بیماری روانی که از 1889 آغاز شده بود در سال 1900 میلادی فوت نمود.                                                                             

 

|+| نوشته نوشین در Wed 18 Jul 2007  |
 
بعضی ها طوری هستند که دوستانشان هرقدر از آنها پایین تر باشند بیشتر دوستشان دارند

چترفیلد 

|+| نوشته نوشین در Tue 10 Jul 2007  |
 خدا

خوابي ديدم.

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد.در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است.همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: “خدايا تو گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.”

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم.

|+| نوشته نوشین در Tue 19 Jun 2007  |
 

آموخته ام که بیش از آن که مرا بفهمند،دیگران را درک کنم
آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چرا که زندگی و موهبت های آن را دوست دارم
آموخته ام اگر چه از هر چیزی بهترینش را ندارم، ولی از هر چه که دارم، بهترین استفاده را نمایم
آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان  با آن نگاه را وسعت بخشید
آموخته ام آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد
آموخته ام زندگی مثل یک نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست
آموخته ام هیچ روزی از امروز با ارزشتر نیست
آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوایی باشد.

|+| نوشته نوشین در Tue 15 May 2007  |
 
من دیگه خسته شدم، بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ای نداره! غصه خوردن واسه چی؟
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیافته گردنم
نمی خوام دربه در  پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم
وایسا دنیا!وایسا دنیا! من می خوام پیاده شم
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط؟
بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا، چقدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین
نمی خوام دربه در  پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم
وایسا دنیا!وایسا دنیا! من می خوام پیاده شم
این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد؟
اون بلیط شانس دوره بگو قسمت کی شد؟
همه درویش، همه عارف، جای عاشق پس کجاست؟
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست؟
نمی خوام دربه در  پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم
وایسا دنیا!وایسا دنیا! من می خوام پیاده شم
وایسا دیگه!!!!!
|+| نوشته نوشین در Sun 29 Apr 2007  |
 in the name of ALLAH the benefient the merciful



  
  Remember the five rules to the happy
پنج قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد
1. Free your heart from hatred.
قلبتان را از نفرت پاک کنيد
2. Free your mind from worries.
ذهنتان را از نگراني ها دور کنيد
3. Live simply.
ساده زندگي کنيد
4. Give more.
بيشتر بخشش کنيد
5. Expect less.
کم تر توقع داشته باشيد
|+| نوشته نوشین در Tue 24 Apr 2007  |
 آيا مايليد كه شخصيتي افسانه‌اي داشته باشيد؟!

  يك شخصيت سالم و افسانه‌اي كه زندگي سرشار از موفقيت و خوشبختي داشته باشد، چگونه آدمي است‌؟ ممكن است براي شما تنها يك رويا باشد، اما دست برداشتن از عادت‌هاي نادرست و انديشه‌هاي اشتباه يك افسانه و رويا نيست‌. براي آن كه انسان موفق و خوشبختي باشيد و از تمام استعدادهاي خود استفاده كنيد، تنها كافي است كه اراده كنيد و تصميم بگيريد. يك شخصيت سالم‌، در تمام جنبه‌هاي زندگي‌اش توانايي خلاقيت و انجام كارهاي جديد را دارد و نمي‌توان آن را به شغل‌هاي خاص‌، موقعيت‌هاي اجتماعي ويژه و يا تحصيلات بالايي محدود كرد. بايد هنگامي كه به نمونه‌ايي اين چنين برخورديد رفتارش را زير نظر بگيريد در حالات و عاداتش دقيق شويد ببينيد چه خصوصيات بارزي دارند، آيا در نهايت به نتايج كه من رسيده‌ام‌، دست مي‌يابيد؟ در بررسي چند نمونة افسانه‌اي به اين نكات مهم رسيدم كه آنچه در درجة اول اهميت بود، اين است كه شاهد كسي بودم كه همه چيز زندگي را دوست دارد. و تقريباً آمادة انجام دادن هركاري هست‌. او مشتاق زندگي بود و هر آنچه را كه مي‌خواست از زندگي طلب مي‌كرد. پيك نيك‌، فيلم‌، كتاب‌، ورزش‌، شهر، مزرعه‌، حيوان‌، كوه و تقريباً مي‌توان همه چيز را دوست دارد. وقتي در كنارش بودم از آه و ناله‌، گله و شكايت و نق زدن و افسوس خوردن خبري نبود، اگر باران مي‌باريد، او دوست داشت‌. اگر هوا گرم بود و يا در ترافيك گير مي‌كرديم به جاي غرغر كردن‌، بحث خوبي را مطرح مي‌كرد و با هم گپ مي‌زديم‌. از ظاهر و قيافة خود راضي و خشنود بود. تلاش كاذبي براي اين كه با آراستن معايب ظاهري خودش را بپوشاند، انجام نمي‌داد. سالها زندگيش را پيگيري كردم هميشه خشنود و خرسند بود و هرگز در آرزومندي به سر نمي‌برد.  او همانند كودكي دنيا را بدون ظواهرش پذيرفته بود و از گردش روزگار لذت مي‌برد. به سادگي با شرايط روزگار سازگار است و توانايي عجيبي در پذيرفتن و لذت بردن از همه چيز را دارد. اگر از او مي‌پرسيدم‌: چه چيزي را دوست نداري‌؟ جوابي براي من نداشت‌. اگر زير باران باشد طبعش به او اجازه نمي‌داد كه از آن بگريزد زير آن را بسيار زيبا و اعجاب‌انگيز مي‌دانست و بهانه‌اي بود براي شكر خدا و آن را جزيي از زندگي مي‌دانست‌. اگر شرايط بدي پيش مي‌آمد مثل بيماري‌، سيل‌، زلزله و... آنها را با آغوش باز نمي‌پذيرفت اما از طرفي هم حاضر نبود يك لحظه وقت خود را صرف شكوه و شكايت كند. اگر وضعيت بدي بايد برچيده شود، با تمام قوا براي ريشه‌كن كردنش تلاش مي‌كرد.احساس گناه نمي‌كرد و پذيرفته بود كه همة ما جايز الخطا هستيم و سعي زيادي داشت تا از رفتارهايي كه او را از سازنده بودن‌، باز مي‌دارد، بپرهيزد. هرگز خود را براي گذشته‌ها ملامت نمي‌كند و گريه و زاري سر نمي‌دهد. به اين نتيجه رسيده است كه پشيمان شدن از گذشته نه تنها چيزي را عوض نمي‌كند بلكه باعث مي‌شود كه تصويري كه هر شخص از خودش در ذهن دارد، ضعيف و ناتوان شود. تنها درس عبرت گرفتن از سختي‌هاي گذشته است كه در وضعيت ما در آينده تأثير مثبت و سازنده مي‌گذارد.
    او در شرايطي كه افراد عادي از كوره در مي‌روند، تنها به لبخندي اكتفا مي‌كند و با عوض كردن موضوع به آرامي و خونسردي از آن مي‌گذرد. او يك صافي بسيار قوي در ذهن داشت كه از ورود احساسات نامطلوب به ذهنش جلوگيري مي‌كرد و به همين دليل است هرگز قرباني احساسات و هيجانات منفي نمي‌شود. آن طور نبود كه هميشه خونسرد و بي‌تفاوت باشد اما هرگز مايل نبود كه يك لحظه از زمان حال را به خاطر اتفاقاتي كه در آينده مي‌افتد و هيچ كنترلي بر آنها نداريم‌، از دست بدهد. او هرگز دنبال تأييد و تحسين ديگران نيست به اثر تشويق آگاه است اما اين گونه نبود كه از هر فرصتي از مردم براي خود احترام و تكريم بخرد. بسيار ساده و صادق و بي‌تكلف بود و هرگز در گفتارش كلماتي را به كار نمي‌برد كه سبب خشم مخاطبين باشد. او به آرامي با آداب و رسوم كليشه شده كه براي بسياري از مردم حائز اهميت است‌، مخالفت مي‌ورزد. او مخالف سرسخت غيبت و صحبت كردن درباره مردم بود. وقت خود را صرف ارزيابي زندگي مردم نمي‌كرد و به جاي آن كه دربارة مردم صحبت كند، با مردم صحبت مي‌كرد و چنان درگير زندگي خودش بود كه اصولاً وقتي براي كارهاي بي‌ارزش نداشت‌. او سرشار از انرژي و شور زندگي بود. عشق و اشتياق اين انرژي بي‌پايان را در او به وجود آورده بود. ساعت كمي را به خواب و تنبلي اختصاص مي‌داد. او قادر بود احساسات مخرب را دفع كند و برعكس به هيجانات سازنده سرعت مي‌بخشد. هرگز از اين نمي‌ترسيد كه كارهاي خود را براي ديگران توجيه كند و برعكس اصلاً آزرده خاطر نمي‌شد كه چرا فلاني مطابق ميل من عمل نكرده است‌. مردم را هر طوري كه بودند مي‌پذيرفت بسيار ساده و بي‌ريا بود و هرگز تلاش نمي‌كرد كه ديگران را تحت تأثير خودش قرار دهد و يا براي خوشايند آنها لباس خاصي بپوشد. سعي نمي‌كرد ديگران را متقاعد كند كه حق با اوست در جواب مخالفت ديگران مي‌گفت‌: «مسئله‌اي نيست‌، ما صرفاً با هم متفاوتيم‌.» او به راستي زندگي مي‌كند و شادماني پاداش اوست‌. باور كن كه خيلي سخت نيست‌. تصميم بگير از همين حالا از لحظه‌هاي زندگيت استفاده كني و او را سرمشق خود قرار بده.

                                                                                                            موفق باشی

 

|+| نوشته نوشین در Tue 27 Mar 2007  |
 

  آن لحظه كه تو نيستي‌
كافي ست كمي بيشتر بياسايي‌
    و همه چيز را به دست حيات بسپاري‌...
    اعتماد صرف و بي‌اعتنايي كامل‌.
    غيبت تو حضور خداوند گونه‌گي‌ست‌.
    آن لحظه كه تو نيستي‌،
    همان دم معجزه رخ نموده است
|+| نوشته نوشین در Wed 7 Mar 2007  |
 
من وجود دارم چون هستم، همین کافیست
حتی اگر هیچ کس دیگری در جهان از این امر آگاه نباشد که من خشنود نشسته ام،
یا تک تک آدمها بدانند که من خشنود نشسته ام
یک جهان آگاه است _که به نظرم بزرگترین دنیاست_ آن هم خودم هستم
و خواه امروز به نزد خودم بیایم خواه ده هزار یا ده میلیون سال دیگر، می توانم  با شادی تمام آن را در آغوش بگیرم، یا با همین مقدار شادی می توانم در انتظارش بمانم....
 می خندم به هر آنچه شما زوالش می نامید، ومن همچنان به فراخی زمان واقفم....

                                                                                                          والت ویتمن

|+| نوشته نوشین در Wed 28 Feb 2007  |
 

در شهر رم ، سال ٢٧٠ ميلادی ، امپراتوری به نام ”كلوديس“ زندگی می كرد كه در تاريخ به عنوان
”cruel“ (ستمكار) از او نام برده می شود . در نزديكی قصر او يك معبد زيبا وجود داشت ، جائيكه ”ولنتاين مقدس“ در آنجا خدمت می كرد . اهالی رم به شدت او را دوست داشتند و در آن جا برای شنيدن حرفهای او جمع می شدند .                                                                                                               

  افراد دارا و ندار ، دانا و نادان ، پير و جوان ، عام و خاص دسته دسته پيش او می آمدند ، تا اينكه فرمانروايی رم وارد جنگ شد . كلوديس تمام شهروندان را برای حضور در جنگ احضار كرد و اين جنگ سالهای متمادی ادامه داشت . خيلی از كسانی كه به جنگ می رفتند ناخواسته و با زور تن به ميدان مبارزه می دادند. مردان از خانوادهايشان و جوانان از معشوقه شان هرگز نمی خواستند جدا شوند و از طرفی كلوديس از كمی سربازان عصبانی بود به همين دليل دستور داد كه هيچ مراسم عروسی در شهر برگزار نشود و تمامی نامزدها سريعاً از هم جدا شوند . وی اعتقاد داشت شادمانی و سعادت در منزل مانع رفتن جوان ها به جنگ می شود . هنگاميكه "ولنتاين" مقدس اين دستور پادشاه را شنيد بسيار ناراحت شد . او زوج های جوان را پيش خود می خواند و مخفيانه به عقد هم در می آورد . "ولنتاين" دوست و ياور تمام عاشقان در نواحی رم بود ، اما از آنجايی كه چنين رازهايی هيچگاه مخفی نمی ماند اين خبر به گوش امپراتور رسيد و او حكم دستگيری و اعدام ولنتاين را داد .                                        

"ولنتاين" در حين عقد يك دختر و پسر جوان كه برای ازدواج پيش او آمده بودند دستگير و به زندان انداخته شد . خيلی از مردم خواستار آزادی وی شدند ولی كلوديس نپذيرفت .                                             
سرانجام ولنتاين در روز ۱۴ فوريه سال ۲۷۰ بعد از ميلاد اعدام شد . اما از زمان "كنستانتين" به بعد ، ۱۴ فوريه به تقويم مسيحيت آورده شد و دليل آن بزرگداشت "ولنتاين مقدس" به عنوان يكی از شهدای اوايل ظهور مسيحيت كه در سده ی سوم ميلادی در شمال ايتاليا می زيست ، بود.
                                  

|+| نوشته نوشین در Wed 14 Feb 2007  |
 درد گنگ

نمی دانم چه می خواهم بگویم
 زبانم در دهان باز بسته ست
 در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
 گهی می سوزدم گه می نوازد
 گهی در خاطرم می جوشد این وهم
 ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
 سیه داروی زهرآگین اندوه
 فغانی گرم وخون آلود و پردرد
 فرو می پیچیدم در سینه تنگ
 چو فریاد یکی دیوانه گنگ
 که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
 نهان در سینه می جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاری که ریزد
 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
 چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
 که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
|+| نوشته نوشین در Wed 31 Jan 2007  |
 شهادت آفتاب حقیقت تسلیت باد
|+| نوشته نوشین در Tue 30 Jan 2007  |
 
 
بالا